320. تولد دو سالگی
چند دقیقه ی دیگه 2 سالت تموم میشه عروسک :*
دیشب برات یه مهمونی گرفتیم که قرار بود خودمونی باشه یهو خودشونی شد :)
مامانی پیشنهاد داد دماوند باشه مهمونی که کاش خونه ی خودمون بود :( چون چند روز تعطیلی بود عمه و مریم هوس کرده بودن بیان اینجا و از اونجایی که بابا براش مهم نیست من مهمونی دارم گفته بود بیان :( هیچی دیگه کلا برنامه هام قر و قاط شد ... بعد اینجا ظرف و ظروف درست و به اندازه نیست ... حیاط رو هم که داشتن موزاییک میکردن نصفش درست شده بود نصفش نه ! اصن یه وضعی بود :( خلاصه اصلا از مهمونی راضی نبودم ... راستی عمو مسعود بالاخره اومد هااا ... ولی عمه رفت خیار گوجه ها رو آب بده :)
سه شنبه مامانبزرگه اومد کمک ما ... هیچی دیگه ناهار خورد و خوابید منم تو رو خوابوندم ... تو این مدت کارامو کردم ... بعد بیدار شدین و رفتیم نون باگت اینا گرفتم و بردیمت پارک ... برگشتیم شام خوردین و خوابیدین باز ! و من همچنان بیدار ... ساعت 4 خوابم برد بعد از جمع کردن وسایل و جابجایی تو ماشین ... حالا این وسط در زمان بیداری مامان میپرسید کارات رو کردی و منم میگفتم بله ... در همین حد :/
ساعت 10 بیدار شدین و رفتیم دنبال اشکان و رفتیم کیک رو گرفتیم ... تنها عکس سالم از کیک اینه !

اومدیم دماوند و ناهار خوردیم و باز مامانبزرگه رفت خوابید :o و شما هم که بدقلقی میکردی و نمیخوابیدی و حسابی تو سر و کله ی هم زدیم تا بابا مرتضی رسید و خوابوندت و تونستم برم پایین ... کارا رو کردم و مامانم هم برنج رو گذاشت و اصلا خبری از رفتن عمه فاطی اینا نبود :/
خلاصه منیژه اینا و عمه اکرم اینا و مرتضی و الهه و محسن و علیرضا و امیر و سارا و دو تا فسقلها اومدن ... افشین اینا هم بودن و عمه فاطی اینا نیز هم :/ و در اخر بالاخره مسعود اینا هم اومدن ... اقا یه عکس دسته جمعی یا درکل با مهمونا هم ندارم :( اعصابمم داغون واسه اتفاقات افتاده و خستگی و استرس و همه چیز ... در حدی که نه کادوهات رو درست دیدم نه شام خوردم نه به مهمونا رسیدم ... اقا من دیگه تولد نمیگیرم :(
در هرحال تولدت مبارک دخترکم :*




320. تولد دو سالگی 


